تبليغاتX
.: ابر بارونی:.
آریایی زندگی کن
 چگونه مي توان در هوش هيجاني پيشرفت كرد؟

چگونه مي توان در هوش هيجاني پيشرفت كرد؟

بايد گفت بيشتر مهارت ها در اثر تعليم و تربيت پيشرفته مي شود و احتمال دارد كه اين موضوع حداقل براي بعضي از مهارت هاي هوش هيجاني صحيح باشد.

مهارتهاي هوش هيجاني در منزل و با تعامل خوب والد و كودك شروع مي شود. والدين به كودكان ياد مي دهند كه هيجانهاي خود را تشخيص داده و آنها را نامگذاري كنند. به عنوان نمونه، من الان ناراحت هستم، خوشحالم، عصباني ام. پس وقتي از رفتار برادرش شكايت مي كند و مي گويد من از او متنفرم، مي توان جمله او را اين گونه بازگويي كرد: به نظر مي رسد رفتار برادرت خيلي تو را عصباني كرده، هم نشان داده ايد كه احساس كودك خود را درك كرده ايد و هم الگوي مناسبي براي بيان احساسات فراهم ساخته ايد.

يكي ديگر از راه هاي پيشنهادي براي پرورش هوش هيجاني، ايجاد يك محيط امن عاطفي است به گونه اي كه كودكان بتوانند با آزادي و امنيت خاطر درباره احساساتشان با والدين گفت وگو كنند. پس بايد به آنها نشان داد كه به احساسات آنها توجه شده و نظريات آنها با صبر و حوصله شنيده مي شود. حتي اگر نظريات كودكان مورد قبول والدين نيست بهتر است با استدلال خواهي آنها را توجيه كنند و در مواردي كه آسيب كودك را مورد حمله قرار مي دهد بهتر است به جاي اين كه بگويند «بالاخره خودت را به كشتن مي دهي» اين عبارت را بگوييد «من مي ترسم به خودت آسيب برساني» . و اگر اشتباهي از جانب والدين رخ داد بايد از كودكان عذرخواهي كنند تا عملاً آموخته باشند كه پذيرش اشتباهات و احساس تأسف امري طبيعي است.

متخصصان باور دارند كه آموزش طبيعي هيجاني كه باهنرهاي آزاد و نظام هاي ارزشي نيز همراه است اهميت ويژه اي دارد. در درسهايي كه شامل داستانهاي مهيج است كودكان در مورد احساسات قهرمانان شروع به يادگيري مي كنند. پس آنها مي توانند ياد بگيرند كه چه چيزي باعث احساس شخصيت ها به صورت شادماني، خشم، ترس و... شده و چگونه اينها با احساسات خود كنار آمده و يا مقابله كنند.

آموزش مهارتهاي اجتماعي نيز يكي از راه هاي افزايش هوش هيجاني است. اين آموزش ها شامل برنامه هاي كنترل خشم و عصبانيت، همدلي، تشخيص و به رسميت شناختن تشابهات و تفاوت هاي مردم، اظهار ادب و صميميت و تعارف، اداره خود، برقراري ارتباط، ارزيابي خطرات، خودگفتاري مثبت، حل مسأله و مشكل، تصميم گيري، ايجاد هدف و مقاومت در مقابل فشار گروه هم سن است.

موضوع ديگر هوش هيجاني مقابله با بحران است. ديده شده افرادي وجود دارند كه به طور مداوم در مقابله با نتايج منفي دچار مشكل هستند و به نظر مي رسد هيچ گاه از شر حوادث بد در زندگي خلاص نمي شوند. در مقابل افرادي وجود دارند كه حتي پس از غم انگيزترين تجارب به حال اوليه برمي گردند و حتي به جلو مي روند. اين موضوع مربوط به قابليت هاي هيجاني است كه اجزاي آن تركيب كننده هوش هيجاني هستند.

هوش هيجاني به اين صورت فرآيند مقابله را تشريح مي كند:

ابتدا لازم است آنچه را احساس مي كنيم درك كنيم و لذا براي ايجاد ارتباط با احساسات خود به دو طريق كلامي و غير كلامي عمل مي كنيم. از آن گذشته، لازم است احساسات ديگران را نيز درك كنيم و با آنها همدلي كنيم.

بايد بدانيم كه هيجانها در افكار اولويت ايجاد مي كنند(منجر به بوجود آمدن تفكرات خاص مي شوند)، حافظه را شكل مي دهند، ديدگاه هاي مختلف حل مسأله خلق مي كنند و خلاقيت را سهولت مي بخشند

   

یک تمرین ساده اما موثر

از یک روش ارتباطی بر پایه تفکر به جای روشی که احساسات هم در آن دخیل است استفاده کنید. برای بیان یک عقیده محکم ، به جای اینکه بگوییم ، من فکر می‌کنم ...، عبارت من احساس می کنم... را به کار ببریم. به این ترتیب عبارت ما معتبرتر و متقاعد کننده‌تر خواهد بود، و احتمالا کمتر به نظر خواهد رسید چیزی می گوییم که خود اعتقادی به آن نداریم. و به این ترتیب ما را از اشتغال ذهنی در مورد نگفتن آنچه که باید می‌گفتیم و یا گفتن آن به صورت دیگر ، رها می‌کند.

 

ده توصیه برای بهبود هوش هیجانی

۱(مسئولیت عواطف و کامیابی ها را بپذیرید.

۲(بجای برچسب زدن به رفتار و انگیزه های دیگران احساسهای خودتان را بازنگری کنید.

۳( مهارتهای مؤثر سازش جویانه را برای حالت خاص روانی توسعه دهید. یاد بگیرید وقتی هیجان زده هستید، آرامش خود را حفظ کنید و برعکس، وقتی احساس خمودگی و ضعف میکنید، پرتلاش و پرتحرک باشید.

۴( به دنبال کسب پیروزی باشید و از شرایط منفی، درس زندگی بیاموزید.

۵(با خودتان صادق باشید. احساسهای منفی تان را بپذیرید و به دنبال یافتن منشاء آنها باشید. به دنبال راه حل هائی باشید تا به طور جدی بتوانید مشکلها را حل کنید.

۶( به احساسهای دیگران احترام بگذارید و به آنها نشان دهید برایشان احترام قائل هستید.

۷( از افرادی که به احساسهای شما احترام نمیگذارند یا قبولتان ندارند، دوری کنید.

۸( دو برابر آنچه حرف میزنید، گوش کنید.

۹( به ارتباطهای غیرکلامی اهمیت ندهید، وقتی با دیگران ارتباط برقرار میکنید به چهره آنها نگاه کنید، به لحن صدای آنها توجه کنید. علایم تن گفتاری)(حرکتهای بدن( را به ذهن بسپارید و آنها را مدنظر قرار دهید.

۱۰( بدانید بهبود هوش هیجانی به زمان نیاز دارد و صبر و حوصله کنید و عجله نکنید.

 

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 20 اردیبهشت1388  |
 عکس های دانشگاه
سلام

چطورین بروبکس !

خوبین ؟

سلامتین؟

امیدوارم هر جا که هستین سالم و سلامت باشین .

من یه تعدادی از عکس های دانشگاه رو  آپلود کرد و میتونید از لینک زیر دانلود کنید:

عکس های دانشگاه

در صفحه باز شده وارد پوشه pic daneshgah بشید و زیر هر عکس روی فلش سبز رنگ رو به پاییین کلیک کنید و در صفحه باز شده عکس را دانلود کنید.

بقیه عکس ها رو وقتی مهدی به دستم رسوند آپلود میکنم.

اگر مشکلی داشتید در قسمت نظرات بگید.

فعلا بای

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 6 بهمن1387  |
 موجود عجیب !

به تازگی لاشه موجودی شبیه به این ستون در سواحل آمریکا پیدا شده که دانشمندان را بسیار متعجب کرده است. و آن ها هنوز پی تحقیقاتی در روی این جانور عجیب و قریب اند.
اگر کمی به این جانور دقت کنید می بینید که این جانور شباهت زیادی به سر ستون تخت جمشید دارد.پس می فهمیم در آن زمان در خلیج همیشه فارس این موجود زندگی میکرده که پس از مرور زمان نسل وی منقرض شده.از دندان های این موجود عجیب و قریب معلوم است که او هم میتواند یکی از سلطان های بزرگ دریا باشد ولی اندازه ی او بسیار کوچک تر از نهنگ و یا کوسه است.
این موجود به احتمال ۹۹% در آب های خلیج فارس هم زندگی میکرده و حتما هم حیوانی درنده و قوی بوده.زیرا هخامنشیان در سنگ تراشی های خود همیشه نماد قدرت را کشیده اند .
در ضمن شاهان هخامنشی تمایلی برای نصب این مجسمه در داخل تالارهای اصلی کاخ نداشتند.

حال هم این موجود…..

|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 26 شهریور1387  |
 زیر گذرها ...

 

 

باران بارید امروز

فکر کردم باید به تو بگویم

که چه بارانی بارید،سنگین ِ سنگین

که من هم خیس شدم مثل تمام برگ‌های ِ درخت‌های ِ حیاط‌مان

که آب گرفت تمام خیابان‌ها را

زیرگذرها را

مغازه‌ها را

که مردم کلی فحش نثار شهردار کردند

می‌دانی امروز بعد از مدت‌ها یادم آمد که نفس هم می‌کشم

 که ریه‌ها را از ابدیت پر و خالی بکنم...

و پر شوم از احساسات مخملی

یادم آمد هوا که بارانی باشد دعاها می‌توانند بپرند بالاتر و برسند دست خود خدا

و این‌که فردا جمعه است

و کارمان گیر است

و ...

فکر کردم باید به تو بگویم همه‌ی این‌ها را

هـــــــــــــــــــــــی

نبودی که....

 

|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 26 شهریور1387  |
 چرا آدما

چرا آدما قدر چیزایی که دارن رو نمیدونن؟

چرا آدما قدر لحظاتی که با همن رو نمیدونن؟

چرا آدما قدر فرصت هایی که دارن رو نمیدونن؟

چرا آدما قدر شادهایی که دارن رو نمیدونن؟

چرا آدما قدر یه زندگی سالم رو نمیدونن؟

چرا آدما قدر دوست داشتن رو نمیدونن؟

و چرا قدر عشق رو نمیدونن تا وقتی که اونو از دست بدن؟...

اینا همه عجایبی در مورد انسانه...

ولی این چراها بی نهایتن...

و باز هم چرا و چرا...

چرا...

.

.

.

|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 26 شهریور1387  |
 رهگذر و ماه
رهگذر از ماه پرسید:هر شب چند نگاه به تو دوخته می شود؟

ماه گفت:نمی دانم اما رخسار من از نگاههایی که هر شب عاشقانه با آهی به من می رسد اینچنین شده...

شاید خوبتر اگر دقت کنی گوشه گوشه دل ماه از نگاههایی که از هم دورند و تنها تلاقی نگاه آنها ماه است سوراخ سوراخ شده...

شاید کسی در کهکشان بدنبال دلیلی جز این برای رخسار ماه بگردد

اما من منی که از تو دورم و به تنها جایی که می دانم نگاه تو و من با آن دوخته شده نگاه می کنم رخساره ی ماه دلیلی جز این ندارد...

امشب دوباره به ماه درخشان نگاه می کنم بیادت...

|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 26 شهریور1387  |
 سلاخی افکار

 روزگاری نیچه با موهای ژولیده و چشمانی گود رفته در کوچه ای تنگ

 و خلوت در پی افکار خود می رفت ناگهان چشمانش به بساط پیره زن مندرس پوش رسید. دلش بحال این مندرس پوش خشکید ،وبا دستان نحیف خود دست در جیب های چرکین خورده اش کرد وکمی از بساط را خرید مغموم تر از خویش براه افتاد و در ذهن خود خرسند ازآنکه توانست روزی این پیرزن را بپردازد ،

 و کمی آنطرف تر مندرس پوش خشنودتر ازآنکه سبب رزق این مرد آشفته حال گشت.....

 

 شایدم نیچه هرگز مندرس پوش را ندیده بود

|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 19 شهریور1387  |
 عبور از پل هاي زندگي
 


عبور از پل هاي زندگي

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.
نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟
نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم...
 

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 3 شهریور1387  |
  حکایت

 حکایت :

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی میفته توی یک چاه بدون آب. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره. برای این که حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا همین که از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم این که الاغ زودتر بمیره و زیاد زجر نکشه.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند و اما الاغ هر بار خاک بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد، سعی می کرد بره روی خاک ها.

روستایی ها همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا آمدن ادامه داد تا این که به لبه چاه رسید و بیرون آمد.

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما دو انتخاب داریم:

اول این که اجازه بدیم مشکلات، ما رو زنده به گور کنن.

دوم این که از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

بیایید راه دوم را برگزینیم.


|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 27 مرداد1387  |
 کاش می شد در میان لحظه ها، لحظه ی دیدار را نزدیک کرد


 مهديا!
 

اي آن که چشمانم به آرزوي رويش به اين جهان چشم گشود،

 

اي آن که جمالش از صبح ازل مرا از عمق چشمانم ربود،

 

اي آن که او هر چه از دل آفريد از براي تو بود،

 

و اي آن که کاشت دل بر سينه ي انسان با مهر نام تو بود،

 

فاصله ي بسيار ميان من تا خودت را چون فاصله ي خود تا ايني چون من بشکن و هبوط رحمت اللهي در خودت را با قدم هايي که به سوي کعبه بر مي داري و به وسعت بانگ "انا المهدي" بر ما نازل کن.

بيا که خزانِ سخت، در انتظار بهار لطيف توست.



 

اي پادشه خوبان...         ... وقت است که باز آيي!


 سالروز ولادت با سعادت آخرين ستاره درخشان امامت و ولايت،فرزند علي
مرتضي و فرزند سفينة النجاة، منجى عالم بشريت، حضرت بقية الله
الاعظم صاحب العصر و الزمان حجت بن الحسن العسکرى (عجل الله
تعالى فرجه الشريف) به منتظران آن حضرت مبارک باد

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 27 مرداد1387  |
 
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست پایان عشق ما پایان دنیا نیست...
|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 30 تیر1387  |
 
ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود ميسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار روشنگر شبهاي بلند قفسم بود آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود دست منو آغوش تو هيهات كه يك عمر تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود بالله كه جز ياد تو گر هيچكسم هست حاشا كه بجز عشق تو گر هيچكسم بود سيماي مسيحائي اندوه تو اي عشق در غربت اين مهلكه فريادرسم بود لب بسته و پر سوخته از كوي تو رفتم رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود
|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 30 تیر1387  |
 یه داستان !
یه داستان:

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.

مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !

بينايي دل از چشم بينا برنمي خيزد عزيز

هميشه و همه وقت اميد واري را به ديگران هديه كن!
 

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 16 تیر1387  |
 سلام
دلگیرم از زمونه این تصویر

برای تو

برای دلتنگی من

ای خدا هر کجا هست سلامت دارش

آسمان هم در نبود تو دلگیر است

بیا برای هم خورشید و ستاره نباشیم چون می روند

بیا آسمان باشیم چون آسمان هیچ وقت انسان را ترک نمی کند و همیشه بالا سر اوست

توی این تصویر آسمان از دلتنگی من گرفته

من دلتنگم نه دلگیر

 
|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 16 تیر1387  |
 من در این تاریکی
من در این تاریکی

فکر یک برهء روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی میبینم

که دعای نخستین بشر را تر کرد

من در این تارکی

در گشودم به چمن های قدیم

به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریک

ریشه هارا دیدم

و برای بتهء نورس مرگ آب را معنی کردم.

|+| نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه 12 تیر1387  |
 
 
بالا

salam irani

WwW.IranGamer.Com

آريايي